از توس تا نیشابور
با هلهله و ساز و دهل آمده ایم
با جام می و حلقه ی گل آمده ایم
از توس به سمت خاک آرامگهت
مشتاق تر از قوم مغول آمده ایم!
به سلامتی
ای چشم جهان به خوشه ی انگورت
عطّار شنیده بوی عطر از گورت
امشب به سلامتیّ نیشابورت
یک جام به اتفاق هم می نوشیم!
(جابه جایی مصرع تعمداْ صورت گرفته است)
فاتحه
بالای سرش همیشه از یار بخوان
با قلب شکسته ، شعر عطّار بخوان
"لا حول و لا قوت الا بالله"
این را عوض فاتحه ،صدبار بخوان!
نامه بیعت
از جام می و ستاره الهام بگیر
در سایه ی او بجوش و آرام بگیر
با روی گشاده نامه ی بیعت را
از دست فرستاده ی خیّام بگیر
مست مادرزاد
هم مستی و هم از غم "می" آزادی
هم غرق سکوت و هم پر از فریادی
هر بار بلند می شوی،می افتی
چون بوته ی تاک، مست مادرزادی!
خبر مرگ
عشق تو تمام شهر را بی دل کرد
آیات جنون را به زمین نازل کرد
وقتی خبر مرگ تو را آوردند
تاک از لب دیوار خودش را ول کرد!
طنز یارانه انگور
چندیست که برق و آبمان قطع شده
یک دفعه بن کتابمان قطع شده
امسال به یمن دادن یارانه
انگور و می و شرابمان قطع شده!
طنز یارانه دو
امسال تمام شهر از خانه پر است
هر سفره ی این شهر ز مرغانه پر است
کار همه خوردن است و خوابیدن چون
جیب همه با حساب یارانه پر است!
طنز تقویم
سوگند تو را به باده و انگورت...
به مردم شهر از پلیدی دورت...
تقویم مرا پر بکن از تعطیلی
خیّام تو را به جان نیشابورت!
طنز فردوسی و خیام
وقتی قدح و جام به هم می افتند
آشفته و آرام به هم می افتند
فردوسی و خیام به هم می افتند
در کنگره های توس تا نیشابور!
طنز می
گفتند که نوشیدن می حد دارد!
البته که نوشیدن می حد دارد!
تفریط در آن عواقب بد دارد!
افراط در آن عواقب بد دارد!
طنز قافیه
می خواستم انگور کنم قافیه را
گفتند از آن دور کنم قافیه را
تا حرف رباعیم سیاسی نشده
بگذار فقط جور کنم قافیه را!
پایان بخش این قسمت یک دوبیتی درباره شهر عزیزم نیشابور است امیدوارم یک روز تمام شما عزیزان را در شهرم ملاقات کنم مخصوصا در این ماه که نیشابور کاملا سرسبز است .ماه ریواس ماه توت ماه خیام ....
"نی"
کتاب مولوی رنجور با نی
چه بغضی می کند سنتور با نی؟!
تمام عمر در سوز و گداز است
چه کرده شهر نیشابور با نی!
تاك
من در حياط كوچك دستانت يك تاك تكيه داده به ديوارم
بگذار شاخه هاي ظريفم را بالاي شانه هاي تو بگذارم
در فصل هاي ساده ي رنگارنگ چشمان من به راه تو مي ماند،
در ريزش هميشگي پاييز چون بـرگهاي تاشده بـشـمارم !
وصف بهشت و جنگل انبوهي از تاك هاي تازه ي تو در تو
من مي رسم به آن همه سرسبزي خود را اگر به دست تو بسپارم
تنها تو قادري كه جهانم را زيباتر از هميشه بچرخاني،
من در مدار دست تو مي رقصم در نور ماه كوچك تبدارم
اين روز ها كه مي گذرد روحم در آتش نگاه تو مي سوزد
احساس مي كنم كه به چشمانت چون ريشه ها به خاك بدهكارم
يك روز مي رسد كه تو مي آيي تا تكيه گاه من بشوي آنروز
همراه ابر و باد و مه خورشيد، خود را ميان دست تو مي كارمبا سلام
شرمنده ام كه دير برگشتم و ممنونم از همتون كه خيلي لطف داشتيد به من.به زودي به وبلاگ همتون سر مي زنم.الان اومدم با يك شعر طنز درباره ي قليون.قبلش بگم كه من از اونهايي هستم كه از بوي قليون حالشون بد مي شه!
یک خبر هم براتون دارم از جلسات آقای ناصر فیض
جلسه ی نقد شعر جناب آقای ناصر فیض شاعر صاحب نام کشور چهارشنبه ها ساعت ۴ در فرهنگ سرای اشراق تهران شروع به کار کرده.جلسات "در حلقه رندان " رو هم که خودتون بهتر خبر دارید آخرین یکشنبه هر ماه در محل حوزه هنری تهران برگزار می شه که با استقبال بی نظیر مخاطبان شاعر و غیر شاعر مواجه میشه!هر کس به این جلسات نره نصف عمرش بر فناست!
چهارشنبه ها فرهنگ سرای اشراق ساعت ۴ شعر جدی
یکشنبه آخر ماه حوزه هنری تهران ساعت ۵ شعر طنز
دوشنبه ها(خندیشه) فرهنگسرای انقلاب ساعت۵ شعر طنز
"قلیون"
ای رفیق ای مظهر مهر و وفا قلیون بکش
توی این جمع پر از لطف و صفا قلیون بکش
توی کوه و توی ساحل توی جنگل های سبز
هر کجا دیدی کمی صافه هوا، قلیون بکش!
وقتی دیدی همسرت از بوی قلیون شاکیه
دزدکی تو خونه ی همسایه ها قلیون بکش
وقتیکه همسایه هاتم اهل قلیون نیستند
تو کمد آروم بشین و بی صدا قلیون بکش
جون عمت از دلیل مصرف قلیون نپرس
حال کن با دود و بی چون و چرا قلیون بکش
موقع قلیون کشیدن هی به مردم زل نزن
غرق شو تو حس و حالت بی ریا قلیون بکش
وقتیکه قلیون می شه ممنوع از اون غافل نشو
مثل خیلی های دیگه در خفا قلیون بکش
هست قلیون چاره ی صد درد بی درمون عزیز
تا بشه دردای بی درمون دوا قلیون بکش
نسخه می پیچم برات تا مشکلاتت حل بشه
صبح ها و ظهرها بعد از غذا قلیون بکش!
یک نصیحت می کنم آویزه ی گوشت کنی
یا بمیر از فرط درد و غصه یا قلیون بکش!
هر کسی قلیون کشیده چون نی قلیون شده
مشکل چاقی اگر داری بیا قلیون بکش
وقت شادی وقت غصه هر کجا که عشقته
توی پارتی تو عروسی تو عزا قلیون بکش
من مشخص می کنم کی با کی قلیون می کشه
نازنین خانوم تو با اکبر آقا قلیون بکش!
چند تا از این قرص های لعنتی بنداز بالا
بعد یک ساعت که رفتی تو فضا قلیون بکش
مصرف قلیون نداره مشکل شرعی ولی
تو اگه سخت برات زیر عبا قلیون بکش
گاهی وقتا که یه چیزی رو دلت سنگین می شه
تا بشه اون چیز قدری جا به جا قلیون بکش
تا صدای قل قل قلیون بره تا آسمون
مثل یک خواننده های خوش صدا قلیون بکش
موقع قلیون کشیدن حفظ نوبت واجبه
بعد معتادین اورژانسی، شما قلیون بکش
اغلب فرمانرواهای جهان قلیونی اند
تا بشی تو کشورت فرمانروا قلیون بکش
هی نگو دیدی فلان چیزو تو قلیون اونا
ول کن اونا رو بیا تو جمع ما قلیون بکش
سیب و موز و پرتقال و توت فرنگی و هلو
تا هوس کردی تو از این میوه ها قلیون بکش
خیلیا پشت سرش حرفای ناجوری زدند
تا بشی با روی خوبش آشنا قلیون بکش
دکترا چیزی نمی فهمند از دنیای ما
مثل من پنهون ز چشم دکترا قلیون بکش
تازه!خیلی از همین دکتر مهندس های ما...
جای قلیون می کشن ....ول کن بابا ، قلیون بکش!
اونقدر قلیون بکش تا جفت چشمات در بیاد
پله پله تا ملاقات خدا قلیون بکش!
چگونه باور کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هم از دل نی،نوا بلندست اینجا
هم مرثیه ی عزا بلندست اینجا
با اینکه هوا هوای عاشوراییست
فریاد رضا رضا بلندست اینجا!
"بهشت رضا"
تسلیم جنون سرنوشت است ،رضا
با همسر خویش هم سرشت است ،رضا
دقت کردم به نام قبرستان و
دیدم که در آغوش بهشت است رضا!
خداحافظ رباعی ها،غزل ها
خداحافظ دوبیتی های زیبا
خداحافظ قرار عصر حوزه
خداحافظ جهانشاهی،رفیعا...
پس فردا اولین سالگرد تولد وبلاگ نابینالود است به همین مناسبت ضمن تغییر دکوراسیون وبلاگ شعری داغ برایتان می گذارم .یادم است که عزیزی از من خواسته بود شعری در باره نیشابور در وبلاگم بگذارم.نظر و احتمالا تبریک فراموش نشود!
انگور یعنی این....
مسرورم از لبخند تو ، مسرور یعنی این
من شهره ی عشق تو ام ،مشهور یعنی این
هربار می گویم به خود در غایت مستی
ای مست های کشورم انگور یعنی این
هر تار مویش خالق صد ساز و آواز است
مشکاتیان مشکاتیان سنتور یعنی این!
ای حاصل شعر و شراب و شور در چشمت
فرهنگ ناب شهر نیشابور یعنی این
از چشم هایت بیشتر از این نمی گویم
الماس بی همتای کوه نور یعنی این
صد بار خود را کشته ام با دار گیسویت
اما کماکان زنده ام منصور یعنی این!
دوستان عزیزم بهتر از من خبر دارند که جشنواره امام رضا (ع) در تمام استان های کشور شروع به کار کرده است . مصادف با روز تولد حضرت معصومه (س)جشنواره داستان های کوتاه رضوی با عنوان "کبوتر حرم" در استان سمنان برگزار شد که از قضا من هم به این جشنواره دعوت شدم .اسم داستان من"تسبیح رضا" بود که از سوی هیات داوران شایسته تقدیر شناخته شد. البته برای من که به طور تخصصی شعر کار می کنم و این اولین جشنواره ی داستانی بود که شرکت می کردم نتیجه ی نسبتا خوبی بود.
اما باید بگویم که در این سه روز که آنجا بودیم چهار جلسه کارگاه فشرده با حضور هیات داوران برگزار شد و داستان های زیادی خوانده شد که برای من بسیار مفید بود البته این نکته را هم بگویم که هیچ کدام از داستان های خوانده شده سطح توقع مرا برآورده نکرد .چون انتظار خیلی بهتر از این ها را از داستان نویس ها داشتم .دوستانی در همین شهر مشهد دارم که در زمینه داستان خیلی قوی تر کار می کنند و زبان داستان نویسی شان انسان را جذب خودش می کند.چیزی که از همه بیشتر نظر مرا جلب کرد مهمان نوازی و دلسوزی های دوستان عزیز سمنانی مان بود که آن چند روز را برای من خاطره انگیز کرد و همین جا لازم می دانم که از آقای یعقوبی و همسرشان خانم حیدری ، آقای ذوالفقاری و خانم افضلی که در کادر اجرایی فعالیت می کردند تشکر کنم.در طول آن مدت که آنجا بودیم حلقه های شعر خوانی هم تشکیل دادیم و دوستان از خودشان و شاعران دیگر شعر خواندند .حتی شعر های طنز خوبی هم خواندیم و در کل خیلی خوش گذشت .
ابیاتی را که همین یک ساعت پیش به ذهنم اومده روی کاغذ وبلاگم می نویسم.
ماه شب قدر
ای صورت تو ماه تر از ماه شب قدر
ماه تک و تنها شده با چاه شب قدر!
تو سوره ی قدری و من از قدر شناسان
با بغض تو را خوانده ام ای شاه شب قدر
من آدمی از جنس جنون جنس گناهم
آورده مرا عشق تو در راه شب قدر
بین من و تو هست جناسی و تضادی
تو کوه شب قدری و من کاه شب قدر
تا باز شود یک گره از کار خرابم
تا صبح زدم مشت به درگاه شب قدر
باید که شبانگاه در خانه گشایی
بر قافله ی مردم خود خواه شب قدر
تو کار جهان ساختی از آه دل من
من قافیه ها ساختم از آه شب قدر
می ترسم از آنکه بشود صبح و ببینم
تو رفته ای از شهر به همراه شب قدر
فدای مظلومیتت یا علی.
پاساژ ناتمام کنار خیابان با تمام عابران حرف می زند ،
اما تو تنها با داروخانه ای حرف می زنی که می فهمد
سرطان چه بیماری مهلکی ست...
این شعر را یک ماه پیش برایش سروده بودم که هنوز زنده بود.
از کسانی که این پست را می خوانند تقاضا دارم فاتحه ای نثار روح مهربانش سازند.
امیدوارم آنگونه که در شب ضربت خوردن حضرت علی ما را ترک کرد با همان مولای عزیز محشور شود.

هرجا که شاهی هست شاهینی محکوم تنگیّ قفس دارد
با این پرنده مهربان تر باش حالا که تنگیّ نفس دارد
تندیسی از آرامش و طغیان،تندیسی از زیباترین هایی
غرق تماشای تو می ماند ،هر چند پای پیش و پس دارد
اینکه بدون هیچ تردیدی از گونه هایت بوسه می خواهد
هم ارتباطی با جنون دارد،هم ارتباطی با هوس دارد!
ای پهلوان دور ایرانی،ای برق چشمانت خراسانی
سرمای احساس تو را تبریز ،گرمای خونت را طبس دارد
از بین هر خاکی در این دنیا خاک تنت را دوست می دارم
تو رود هایی غرق خون داری ایران اگر رود ارس دارد
در این هوای سرد پاییزی بوسیدنت چیز عجیبی نیست
لبهای تو رنگ انار است و شهد لبت طعمی ملس دارد!
شمشیر خود را بر زمین بگذار ،تسلیم شو راه فراری نیست
بانوی بانوهای ایرانی قلب تو را در تیررس دارد.
وقتش رسیده است که چون خورشید دستی به دور ماه بیاندازم
عطار عطر پیرهنش باشم ، شغلی جدید راه بیاندازم
یک عمر دوست داشتمش حالا ، وقتش رسیده عاشق او باشم
از چاله دربیایم و بی پروا خود را میان چاه بیاندازم!
او یادی از گناه نخواهد کرد ، او راحت اشتباه نخواهد کرد
لطفی کنید با کمک شیطان او را به اشتباه بیاندازم
چشمان من که از تب تو مستند ، سربازهای شیفت شب هستند
این خواست تو بود که آن ها را در این قرارگاه بیاندازم!
راضی نمی شود دل بی تابم به این که مثل آینه ای بی جان
گاهی به من نگاه بیاندازی ، گاهی به تو نگاه بیاندازم
دارند این سپاه پر آوازه دنبال چشم های تو می آیند
کاری بکن جزایر سبزم را از چشم این سپاه بیاندازم...
تا در چمدان کوچکم جا بکنم
یک پنجره قاصدک برایم آورد
باید چمدان بسته را وا بکنم
این گزارشی که می خواهم بنویسم طنز نیست بلکه در مورد جلسه شعر "حلقه رندان" است که محوریت طنز دارد و یکشنبه های هر ماه به مدیریت اقای ناصر فیض در تهران برگزار می شود .جلسه این ماه حلقه رندان که مصادف با اول خرداد یعنی شب تولد آقای ناصر فیض بود در مشهد برگزار شدکه من به دعوت جناب آقای فیض و آقای قاسم رفیعا در این جلسه حضور داشتم و دو رباعی طنز و یک غزل خواندم .به مناسبت روز زن این جلسه از "حلقه رندان" به "حلقه زندان" تغییر کرده بود .
جلسه با سخنان شیرین آقای فیض و شعر خوانی ایشان آغاز شد. جمعی از دوستان شاعر ما که از تهران تشریف آورده بودند به شعر خوانی پرداختند.در اواسط برنامه هم یک نمایش طنز برگزار شد که اصلا جالب نبود.این جلسه با شعر خوانی شاعران عزیز مشهد به پایان رسید.
با سلام خدمت دوستان عزیز همانطور که گفته بودم در ادامه مراسم بزرگداشت فردوسی و خیام شب شعر از توس تا نیشابور برگزار شد که لااقل برای من بسیار زیبا و به یاد ماندنی بود.این شب شعر با حضور جمعی از شاعران جوان و پیشکسوت کشور و با استقبال بی نظیر مردم نیشابور برگزار گردید.
اگر علاقه مند باشید من این دو روز را از منظری که برای من اتفاق افتاد روایت می کنم.
شب شعر مشهد در مجتمع امام رضا واقع در پارک ملت برگزار شد. از آنجاییکه قرار نبود من در آنجا شعر خوانی داشته باشم سعی کردم بیشتر از شعر شاعران میهمان استفاده کنم .در همین حین بود که متوجه شدم جمعی از شاعران نیشابور وارد جلسه شدند و من چند سانتیمتر قدم بلندتر شد! از محضر دوست عزیزم لیلی طالقانی که اصلا حوصله صحبت کردن نداشت گریختم و از فرصت دوپینگ شاعران که معمولا توسط سیگار و اصولا در محوطه باز برگزار می شود استفاده کردم و از نزدیک در مورد شعر هایشان و شعر هایم با آنها صحبت کردم. مثلا آقای کلیدری را که همشهریم بود و فقط از طریق وبلاگ می شناختمش دیدم و در مورد کتاب گمشده ام با آقای بختیاری صحبت کردم بعضی از دوستان دوران دبیرستانم را دیدم. با آقای بیگی در مورد نمایشگاه صحبت کردم و غیره ....... بعد از شعر خوانی در مشهد من به همراه شاعران نیشابور و هیات همراه که متشکل از انجمهای علمی و هنری بسیار بسیار متنوع اما بسیار بسیار با استعداد بودند و تقریبا دو تا اتوبوس را اشغال کرده بودند! به سمت نیشابور حرکت کردیم . در آغاز راه از من خواستند که به رسم مسیر رفت که آنها در آن شعر خوانده بودند و من در آن حضور نداشته ام شعری بخوانم و من هم با اینکه چندان مایل نبودم از طریق میکروفن ! و در تکان های ممتد اتوبوس شعرم را به سمع و نظر دوستان رساندم . در ادامه برنامه ی مفرحی شامل آواز با صداهای ناهنجار و موسیقی با ساز حنجره توسط برخی از دوستان برگزار شد و ناگفته نماند که در آن صدای دیمبل و دامبول چند تا دامبول هنرمند هم به نمایش هنرهای بزمی خویش پرداختند.و اتوبوس را به دو نیمه افراطی ها و افراطی ها تقسیم کردند!جلو اتوبوس مختص مسئولان ارشاد بود که چشم غره می رفتند و حرص می خوردند و ته اتوبوس هم مختص آنها که از هیچ گونه چشم غره ای حساب نمی بردند و اصرار داشتند از آن نیمه ی دیگر بوم بیفتند! من و همسرم هم یکجایی آن وسط ها نشسته بودیم. برای شام در یک باغ ویلایی در نزدیکی شهر توقف کردیم و از انجاییکه باغ تازه تاسیس بود و هنوز کارگرهای آن بلد نبودند چه جوری باید با گوشت جانورهای عجیب و غریب کباب درست کنند مجبور شدیم تا ساعت یک شب همانجا اتراق کنیم و خانواده های نگرانمان را جان به لب! البته بد هم نبود کلی خوش گذشت و کلی چایی داغ با معده خالی خوردیم! و کلی در فضای باغ چرخ زدیم و از آلوهای نارس باغ کش رفتیم و آنها را به عنوان زیتون به دوستان دیگر انداختیم .یک مقداری هم یخ زدیم تا غذا آماده شد و همسرم که چونان من انتظار چنین شام شاعرانه ای را نداشت حسابی دل ضعفه گرفته بود و من راهی نداشتم جز اینکه به عادت معمول بلوتوث بگویم:زیتون بزن عزیزم!چشمتان روز بد نبیند ساعت از یک گذشته بود که پذیرایی شروع شد و هنوز به نیمه ی راه نرسیده خبر رسید گوجه ی کباب تمام شده! و چون آنوقت شب میوه فروشی ها باز نبودند باید می رفتند و از زمین های کشاورزی اطراف گوجه بلند می کردند (می دزدیدند)!خوشبختانه دوستان ادیبمان کوتاه امدند و به همان کباب خالی رضایت دادند.اینگونه بود که کباب های نیم پز را خوردیم و به خانه برگشتیم.فردا صبح برای کاری به سبزوار رفتم و تا عصر برگشتم! و تمام روز از بابت شام دیشب دلدرد داشتم!که این مانع فوران های ادبی من نشد و چند تا رباعی هم در راه از خودم دروکردم. که بی ربط به حال بد خودم و روز خیام نبود. به عنوان مثال:
امروز چقدر بی صدا می گریم
هر گوشه شهر بی هوا می گریم
مردم همه در مقبره گلگونش
من داخل افلاک نما می گریم!
عصر به همراه خواهر و برادر و دختر خاله ام به خیام رفتیم تا هم بچه ها صفایی بکنند و هم من در مراسم گلباران شرکت کنم.در آنجا هم جمعی از دوستان را زیارت کردم و مراسم شعر خوانی بسیار کوتاهی هم برگزار شد که چنگی به دل نزد و اصلا در حد شکوه خیام نبود. و چند نفر سرپا و هل هلکی شعر خواندند و معلوم نبود که آنجا مقبره خیام بود یا فردوسی! چون مجری و شاعران انتخابی همه مشهدی بودند و بچه های نیشابور هم که اصلا پیدایشان نبود و خیام مانده بود آن وسط تک و تنها و مجبور بود هم به مهمان ها خوشامد بگوید هم به جلسه نظارت کند هم به نمایندگی از بچه های نیشابور شعر بخواند هم از شاعران عزیز پذیرایی کند هم دکلمه ای در مدح افتخاراتش قرائت کند هم سر بی مزگی مراسم با مسئولان ارشاد بحث کند. هم سر تهمت های احتمالی از خودش دفاع کند! و با وجود همه این کارها آنطور که شایسته مقام خیام است یک گوشه محترمانه بنشیند تا دیگران از او تجلیل کنند و به سر و رویش گل بریزند! البته خیام است دیگر ، در هر کاری سررشته ای دارد !!! بگذریم.از آنجا یک راست رفتیم فرهنگسرای سیمرغ یعنی محل برگزاری شعر خوانی.همسرم هم با کمی تاخیر به ما ملحق شد. در آنجا هم چند ساعتی منتظر نشستیم تا جلسه با یک ساعت تاخیر بالاخره شروع شد! باعث خوشحالی من بود که میزبان شاعران بزرگ کشورم در شهر اسطوره ای نیشابور بودیم. بزرگانی چون آقایان پرویز بیگی سعید بیابانکی ناصر فیض بیژن ارژن و......
شعر خوانی به صورت گروه های ۴ نفره اجرا شد و شعر های بسیار زیبایی خوانده شد به عنوان مثال اشعار :
خانم باقری(نیشابور)
آقای ناصر فیض (تهران)
آقای زهتاب(اصفهان)
آقای دیلم کتولی (شمال)
آقای بیژن ارژن(کرمانشاه)
آقای بیابانکی(اصفهان)
آقای خدابخش صفادل(نیشابور)
آقای بیگی (تهران)
آقای شکوهی (مشهد)
آقای عابدین زاده (مشهد)
و....
در مجموع از شهر نیشابور ده نفر شعر خوانی داشتند که من هم در میان آن ده نفر بودم . از قضا آنروز مصادف با تولد آقای جواد گنجعلی هم بود که انصافا برای برگزاری مراسم زحمات زیادی کشیده بود و دوستان هم بسیار بسیار این نکته را گوشزد کردند و یک جورایی جلسه به بزرگداشت آقای گنجعلی بیشتر شبیه بود تا آقای خیام ! البته بد هم نشد به نظر من تجلیل از زندگان بر تجلیل از مردگان ارجحیت دارد . در این میان گروه موسیقی نیشابورک اجرای موسیقی داشتند .مجری برنامه ها جناب آقای سیعید بیابانکی بود که حضور ایشان شیرینی مراسم را دوچندان کرده بود.مراسم تا ساعت ۱۲ شب ادامه داشت ولی اینقدر شیرین بود که بتواند افراد زیادی را تا دیر وقت به صندلی هایشان بچسباند و این بسیار با ارزش بود.خیلی زودتر از انچه بشود فکرش را کرد این دو روز هم تمام شد و وقت خداحافظی با دوستان عزیز رسید و آن جمعیت زیاد در تاریکی شب متفرق شدند و ماندیم من و همسر عزیزم و خواهر خواب آلوده ام و دختر خاله گرسنه ام که آمده بود خانه ما مهمانی!
پی افکندم از طنز کاخی بلند
که از دست یاران نیابم گزند
پایان
به مناسبت روز تولد طنز پرداز عزیز کشورم آقای ناصر فیض این شعر را به ایشان تقدیم می کنم
امیدوارم قبول بیافتد.
"مثل درخت توت"
تصویر زیبای تو در فال کسی نیست
مثل درخت توت که مال کسی نیست
عطار عطر پیرهن های تو می گفت
این عطر شور انگیز در شال کسی نیست
چشمان تو جادوگرانی بی نظیرند
که فکرشان درگیر اغفال کسی نیست
با چشم های بسته می افتی به دامش
وقتی که چشمانت به دنبال کسی نیست
هر لحظه بهتر می شود حال و هوایت
حالا که حالت پیرو حال کسی نیست!
خوابت چرا اینقدر سنگین است و رنگین
بالشت شب هایت اگر بال کسی نیست!
این چندمین سالیست که تنهاترینی
این چندمین سالیست که سال کسی نیست؟!
در ادامه یک شعر طنز از آقای فیض می گذارم که بسیار زیباست.
این پست را به مناسبت تولد شاعر بزرگوار جناب آقای ناصر فیض و بانوی بانوهای عالم حضرت زهرا (س)سکوت می کنم.
وعده دیدار ما ۲۷ اردیبهشت ماه شب شعر از توس تا نیشابور در مشهد( مجتمع فرهنگی امام رضا )
و ۲۸ اردیبهشت ماه در ......
به امید اینکه شب هایی سراسر شعر و سرور پیش رو داشته باشیم.
هر جا خدا از باده و انگور می گوید
از کوچه باغ شهر نیشابور می گوید.........
به زودی با این شعر جدید برمی گردم.
به امید اینکه در بهشت هم شهری به نام نیشابور بسازند.
به امید جاودانگی نیشابور.........
سرخ ترین سیب بهشت در خبر گزاری فارس
این شعر را در ایام فاطمیه به حضرت راضیه المرضیه (س) تقدیم کرده ام.
"دیگر عسل ها طعم سابق را ندارند"
در باز شد تا انتقام از او بگیرد
تا کشتی ظلم و ستم پهلو بگیرد
در باز شد تا چهارده قرن پیاپی
زن از حیا و شرم او الگو بگیرد
تا همسرش روی کبودش را نبیند
مجبور بود از همسرش هم رو بگیرد
دیگر نمی شد با نگاهی ساده مولا
از بیشه های چشم او آهو بگیرد
ای کاش این شعری که بویش را گرفته
یک عمر با نام قشنگش خو بگیرد
دیگر عسل ها طعم سابق را ندارند
وقتی که عطرش را از این کندو بگیرد
هر جا زنی شایسته تقدیر باشد
باید مدال از دست این بانو بگیرد
این شعر را به خودم تقدیم کرده ام.
وای از آن روزی که چشمان تو را سرکش کنند
وای از آن روزی که قلبم را پر از ترکش کنند
سیصد و نه سال می خوابم بدون حرکتی
حجم بازوهای نرمت را اگر بالش کنند
روسریت را بیانداز و بیابانی بساز
تا که مجنون های بسیاری در آن گردش کنند
باش تا پروانه ها سنجاق موهایت شوند
گور خر ها گیسوان مشکی ات را مش کنند
بهترین موسیقی دنیا تصور می شود
برگ ها در زیر پاهایت اگر خش خش کنند
آنقدر زیبا و جذابی که حتی ممکن است
بار ها با یاد تو زندانیان شورش کنند!
چند روزی است که وقتی به وبلاگ برخی از دوستان سر می زنم برای گذاشتن نظر به مشکل بر می خورم .فکر می کنم علت بروز این مشکلات از خود بلاگفاست به هر حال امیدوارم دوستان عزیز رنجیده خاطر نشوند چون به محض بر طرف شدن این مشکل با افتخار دعوتشان را خواهم پذیرفت و به کلبه های ادیبانه شان سر خواهم زد.ممنون که مرا تحمل می کنید.
طبعتان سرشار
می خواستم شعری با مضمون نماز بنویسم اما
"در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد" و شعر کلا عوض شد:
پیشاپیش از پیشگاه خداوند عذر خواهم.
"الله اکبر ای صنم"
ای رنگ موهایت طلا، ای طعم لب هایت عسل
من تشنه ی یک بوسه ام ،حی علی خیرالعمل
حی علی خیر العمل ،حی علی خیر العمل
الله اکبر ای صنم ،الله اکبر ای هبل
هر روز با یاد تو هفده بار شاعر می شوم
روزی سه نوبت گفته ام در مدح چشمانت غزل
پیراهنت دشتی پر از گل های وحشی می شود
دشتی که در آن می کند فرهاد شیرین را بغل
ایرانی و هندی برایم هر دو جورش را برقص
ای تاج دارا روی سر ، ای خانه ات تاج محل
ای چشم هایت چون دو ببر وحشی مازندران
با رفتنت انداختی مازندران را در هچل
چشمان من در لحظه دیدار با چشمان تو
حیران تر از چشم شتر هایند در جنگ جمل
بیت نهم را با زبان خود به شعرم هدیه کن
ای حرف هایت بی بدیل ،ای شعر هایت بی بدل
...................................................
...................................................
البته بعد از این شعر سعادت داشتم و غزلی هم در مورد نماز نوشتم
"زیباترین نماز جهان"
زیباترین نماز جهان را به پا کنند
وقتی دو تا پرنده به هم اقتدا کنند
با بال های باز در آغوش آسمان
در حق این زمینی تنها دعا کنند
حی علی الصلاه که آمد به گوششان
حق پرنده بودنشان را ادا کنند
یعنی به صف شوند گروهی پرنده و
با یک زبان تازه خدا را صدا کنند
تا اجر کار مثبتشان بیشتر شود
باید که رنگ کاکلشان را حنا کنند
یک دسته از ملائکه امروز می رسند
فکری به حال زندگی فنچ ها کنند
ای کاش این جماعت خوب نماز خوان
این فنچ را کنار رفیقش رها کنند
...................
جمل:شتر
قابل توجه برخی از دوستان عزیز :
غزل اول یک شعر کاملا عاشقانه ست امیدوارم دچا سوء تفاهم نشوند.
امسال دوستان عزیز و شاعران فرهیخته می توانند کتاب "سرخ ترین سیب بهشت" را که اولین مجموعه غزل اینجانب است از نمایشگاه کتاب تهران -راهرو ۲۰-غرفه ۲۴-انتشارات فصل پنجم تهیه نمایند.
امیدوارم بخوانید و لذت ببرید.
با مشك
بگذار خط بالاي ابرويم بيفتد
از فرط غيرت هر دو بازويم بيفتد
باور نمي كردم كه از دستت بگويم
دستان تو يكباره پهلويم بيفتد
اي كاش باشم كاش باشم كاش باشم
تا قامتت بر روي زانويم بيفتد
با مشك داري مي روي آنسوي ميدان
تا اتفاقي را كه مي گويم بيفتد
آخر چرا اين اتفاق تلخ بايد
وقتي تو آنسويي من اينسويم بيفتد؟
به هر حال به همه دوستان خسته نباشید می گویم.
سرخ ترین سیب بهشت
سرخ ترین سیب بهشت
به زودی از درختان همین قله نابینالود وارد بازار می شه!
به نظر من مهم نیست که شعر از زبان چه کسی و یا برای چه کسی سروده بشه . شعریت اثر از هر چیزی مهمتره.
خودم این شعر رو خیلی دوست دارم اما نظر شما دوستان هم خیلی برام مهمه امیدوارم
لذت ببرید....
گله رام گوره خر ها...
پرز گلهای پونه بر گونه ،عطر بابونه در تنت داری
مثل من چند مور دیوانه ، زیر آوار خرمنت داری؟؟؟؟
چشم هایت دو گرگ سرگردان ، بازوانت دو مادیان سفید
گله ی رام گوره خرها را در سراشیب گردنت داری!
پیرهن های چین و واچینت دور اردیبهشت می گردند
دشت های وسیع نرگس را روی شیراز دامنت داری
گرچه ما پاره های هم هستیم ، سالها دور مانده ایم از هم
آه، ای پاره ی تنم آیا خبر از پاره ی تنت داری؟؟؟؟
سالها خاک زیر پای توام ،هم هواخواه و هم هوای توام
شاه بانوی بانوان جهان هیچ عشقی به میهنت داری؟؟؟؟
بعد یک عمر دلبری کردن ، باغ ها را صنوبری کردن
چه دلیلی قشنگتر از من ، وقت توجیه بودنت داری؟؟؟؟
من خدا نیستم ولی امشب از نگاه تو ساده می خوانم
در بهشت نجیب آغوشم باز هم قصد شیطنت داری...
این شعر ناقابل هم تقدیم شده به حضرت رضا (ع)که امسال در جشنواره ی شعر رضوی خراسان که در شهر قوچان برگزار شد برگزیده شد.این شعر در شهرم نیشابور مقام اول رو کسب کرده بود و خواهرکوچکم ساجده دولت آبادی (دوازده ساله) در نیشابور مقام ششم رو کسب کرد که باعث افتخار منه. در بخش های بعدی از شعر های ساجده خانوم هم استفاده خواهم کرد.
روستا
آقا ببین در کوله بار خود چه ها آورده ام!
یک آسمان دل با خودم از روستا آورده ام
من کیستم جز قاصدی غمگین که با چشمان تر
معصومه های چشمشان را تا رضا آورده ام
ای کشور آیینه ها من کوله بار غصه را
از سرزمین کوچک ریواس ها آورده ام
نعنا و بید و مرزه و بابونه و بومادران
با خود برای درد بیماران دوا آورده ام
از دختر همسایه نذر گنبد زیبای تو
جای کبوتر یک النگوی طلا آورده ام
هر چند روی سرخ مردم از وجود سیلی است
از رنگ و روی سرخشان با خود حنا آورده ام
آقا به جبران گناه جمعی از انگورها
از باغ های ده برایت خون بها آورده ام
آنروز پیغام تو را بردم به شهر کربلا
امروز پیغام سلام از کربلا آورده ام
آقا به جای آمنه باید بگویی آینه
امروز اگر حق زیارت را به جا آورده ام....
ساجده دولت آبادی
در قاب های خالیم پا می گذاری
تنهاییم را تو به من وا می گذاری
در خواب غمگینم مرا جا می گذاری
در لحظه هایم عکس فردا می گذاری............


